قسمت اولمقدمه مترجم
چندي پيش حين مسافرت به پايتخت، با كتابي به نام Eleven Minutes به زبان انگليسي روبرو شدم كه بخاطر ارادت خاصي كه به نويسنده اصلي آن، آقاي پائولو كوئيلو داشتم، بدون اطلاع از محتواي كتاب، آنرا خريداري و در طي بازگشت از سفر، در قطار چند فصلي از آنرا خواندم. زماني كه به مقصد رسيدم، عليرغم مشغله زياد سعي مي كردم هر روز، چند ورقي مطالعه كنم. خصوصاً زماني كه متوجه شدم اين يكي، با ديگر كارهاي آقاي كوئيلو كاملاً متفاوت است، بيشتر به اين امر راغب شدم. خواندن كتاب، حدود يك ماه طول كشيد اما قبل از اينكه كاملاً به اتمام برسد، يكي از دوستان خود را ملاقات كردم. مشار اليه مثل خودم، به قول خارجي ها، كرم كتاب و طرفدار آثار بغايت زيباي اين نويسنده بزرگ و معاصر است و طبيعتاً اولين چيزي كه بعد از سلام و تعارفات عادي و روزمره پيش كشيده شد، كتابهاي جديد موجود در بازار بود. از جمله اولين كتابهائي كه مورد اشاره اين دوست عزيز قرار گرفت، جديد ترين ترجمه از آخرين اثر آقاي كوئيلو به نام كيمياگر 2 بود.
نام كتاب بي اختيار مرا به ياد فيلم هاي سينمائي هاليوودي مثل ترميناتور انداخت كه كارگردان آن از تنگي قافيه و تنها براي رسيدن به مقاصد اقتصادي، پس از موفقيت يك فيلم يا شخصيت، شروع به دوباره سازي كليشه اي شخصيت مزبور كرده و بعضاً تا 10 فيلم ترميناتور به نامهاي ترميناتور 1 تا 10 و تازه بعد از آن بازگشت ترميناتور و ترميناتور هنوز نمرده است و ... مي كند! از اينكه آقاي كوئيلو هم گرفتار چنين ابتذالي شده، كلي دريغ و افسوس خوردم. كنجكاو شدم شكل نوشتار كليشه اي پائولو كوئيلو را هم بخوانم. به هر حال، اين هم مي توانست جذاب باشد! همين دليل اخير باعث شد تا از دوستم درخواست كنم تا براي مدتي كوتاه كتاب را در اختيارم بگذارد تا مثل روزنامه بخوانم اما زمانيكه كتاب به دستم رسيد، شخصيت اصلي داستان يعني ماريا خيلي نظرم را جلب كرد. اين خواهر گرامي كه در ويرايش فارسي به كلي به چهره اي اسلامي تبديل شده بود! واقعاً به لطف خود سانسوري آيسل برزگر يا قيچي برندهء ارشاد اسلامي، با مشرف شدن به دين مبين اسلام، مسير زندگيش عوض شده و ديگر دنبال اعمال ناشايست نرفته بود! بلي، همانطور كه حتماً همه حدس زده ايد، كيمياگر 2، برداشتي كاملاً شرعي و اسلامي از Eleven Minutes است كه بنا به تغيير قسمت اعظم داستان، نام كتاب نيز تغيير داده شده است. فكر مي كنم اگر زماني آقاي كوئيلو از وجود كتابي به نام كيمياگر 2 نوشته خودش مطلع شود، حتماً مجدداً آنرا به پرتغالي ترجمه خواهد كرد!
به هر حال، هدف از وبلاگي كه پيش رو داريد اين است كه ترجمه فارسي اين كتاب ارزشمند بدون هيچ گونه تنگ نظري و سانسور در اختيار خوانندگان عزيز و دوستداران نويسنده بزرگ معاصر، آقاي پائولو كوئيلو، قرار گيرد تا خود، آنرا مورد بحث، مو شكافي و نقد قرار دهند. اميد دارم با نظرات و پيشنهادات خودتان مرا در اين امر ياري كنيد.
در پايان، از كليه دوستاني كه مرا مورد تشويق خود قرار دادند، تشكر كرده و براي همه آرزوي به روزي و سلامتي مي كنم.
-------------------------------------------------------------------------
هان! اي مريم مقدس كه بدون گناه و معصوم بار براداشتي،
براي ما كه بسوي تو روي آورده ايم، غفران طلب كن. آمينتقديم نامهروز 29 ماه مي 2002، چند ساعتي قبل از اينكه آخرين سطور اين كتاب را به رشته تحرير در آورم، به غار مقدس لودز در فرانسه رفتم تا چند بطري آب مقدس از چشمه بردارم. داخل معبد، مردي حدوداً هفتاد ساله به من گفت: "مي دانيد؟ شما خيلي شبيه به پائولو كوئيلو هستيد." زمانيكه به او گفتم كه خود پائولو كوئيلو هستم، مرا در آغوش كشيد و به همسر و نوه اش معرفي كرد، از اهميت كتابهاي من در زندگي خود گفت و نتيجه گرفت كه: "آنها مرا به رؤيا فرو مي برند." اغلب اين جملات را شنيده ام و بايد بگويم كه باعث خرسندي ام شده اند اما در آن لحظه واقعاً احساس وحشت به من دست داد زيرا مي دانستم رمان جديدم به نام يازده دقيقه به مساله اي خشن، ناراحت كننده و تكان دهنده مربوط مي شود. به سمت چشمه رفتم و بطريهايم را پر كردم. برگشتم و از مرد پرسيدم كجا زندگي مي كند (جنوب فرانسه نزديك بلژيك) و نامش را يادداشت كردم.
اين كتاب را به تو، موريس گراولين تقديم مي كنم. من، در قبال تو، همسر و نوه ات و همچنين خودم موظف هستم كه درباره مسايلي بنويسم كه نگرانيم را برمي انگيزند و نه چيزهائي كه ديگران دوست دارند بشنوند. بعضي كتابها ما را به رؤيا مي برند، بعضي ديگر ما را رو در روي واقعيات قرار مي دهند، اما چيزي كه براي يك نويسنده اهميت دارد، امانتداري و صداقتي است كه يك كتاب با آن نوشته مي شود.
لودز، شهر كوچكي در جنوب غربي فرانسه است. كاتوليكهاي ارتدكس بر اين عقيده اند كه سنت برنادت در آنجا شاهد ظهور مريم مقدس بوده است. لودز به عنوان محلي مقدس شناخته مي شود. بيماران زيادي به آنجا مي روند زيرا عقيده دارند آب آنجا متبرك بوده و مي تواند آنها را شفا دهد. (مترجم) ------------------------------------------------------------... و هنگاميكه آن زن بدكاره، شهره شهر دانست كه عيسي بر خوان يكي از فريسيان نشسته، شيشه اي از عطر نفيس و گرانبها برگرفت. پشت سر عيسي، مويه كنان، پاهايش را با آب ديده شست و با حرير موي خويش پاك نمود. سپس بر پاهايش بوسه زد و با روغن تدهين نمود.
آن فريسي ميزبان كه اين را مشاهده نمود، پيش خود همي گفت، "اگر اين مرد پيامبر مي بود، هر آينه درمي يافت اين زن كه او را مي نوازد كيست و به چه كار است و مي دانست كه او گناهكار است."
و حضرت مسيح فرمود، "شمعون! بايد كلامي برايت باز گويم." و شمعون گفت، "بفرمائيد استاد." پس عيسي فرمود، "معيري دو مديون داشت؛ يكي به پنج سكه و ديگري به پانصد سكه.
و هنگاميكه نتوانستند قرض خود ادا كنند، او آنان را ببخشيد و از طلبش چشم پوشي كرد. پس كداميك بيشتر بدو عشق خواهند ورزيد؟"
شمعون پاسخ بداد، "گمان مي كنم هماني كه بيشتر بخشوده شده." و عيسي جواب فرمود، "درست حكم كردي!"
و به سوي زن بازگشت و به شمعون فرمود، "آن زن را ديدي؟ به خانه ات وارد شدم و براي پاهايم آبي نياوردي؛ اما اين زن پاهايم را با آب ديده بشست و با حرير مو پاك نمود.
تو به رسم معمول مرا نبوسيدي؛ اما او از وقتي كه داخل شدم، لحظه اي از بوسيدن پاهايم دست نكشيده است.
تو به شيوه معهود سرم را تدهين ننمودي؛ اما او پاهايم را با روغن تدهين نمود.
پس با تو مي گويم، گناهان بسيارش بخشوده شدند؛ زيرا او بيشتر عشق ورزيد اما هر كس كمتر بخشوده مي شود، كمتر عشق مي ورزد."
انجيل لوقا - باب هفتم – آيه 37 تا 47
--------------------------------------------------------------
زيرا كه من آغاز و پايانم
مكرم و محقورم
روسپي و مقدسم
معقود و باكره ام
مادر و دخترم
بازوي مادرم هستم
عقيم هستم و فرزندانم بسيارند
متاهلم و در خانه مانده
زني كه بارور شده و هرگز نزاده
تسلي درد زايمانم
زوجه وشويم
و اين مرد من است كه مرا آفريده
من مادر پدرم هستم
من خواهر شويم هستم
و او پسر مطرود من است
هميشه مرا تكريم كنيد
كه من پست و با شكوهم.
سرود ايسيس، قرن سوم يا چهارم قبل از ميلاد
مكشوفه در نگ حماديEleven Minutesروزي روزگاري فاحشه اي بود به نام ماريا. يك دقيقه صبر كنيد! داستانهاي شيرين كودكان با "روزي روزگاري" شروع مي شوند و "فاحشه" كلمه اي براي بزرگسالان است. چطور مي توانم كتابي را با چنين تناقضي شروع كنم؟ اما خوب، چونكه همه ما در تمام طول زندگيمان، نگاهي به افسانه داريم و نگاهي به ژرفاي واقعيات، بگذاريد داستان را همينطور شروع كنم.
روزي روزگاري، فاحشه اي بود به نام ماريا. مثل همه فاحشه ها، ماريا نيز معصوم و باكره پا به دنيا گذاشت و مثل همه دختران، روياي مرد زندگي خودش را در سر مي پروراند (پولدار، خوش تيپ، با هوش)، و روياي ازدواج (در لباس سفيد عروسي)، دو تا بچه (كه بزرگ مي شدند و معروف) و زندگي در يك خانه دوست داشتني (با پنجره اي رو به دريا). پدرش بازرگان و مادرش خياط بود و شهرشان در برزيل، فقط يك سينما، يك كاباره و يك بانك داشت و اين بود كه ماريا هميشه اميدوار بود يك روزي بدون هيچ خبري، شاهزاده روياهاش از راه برسد، او را از زمين بردارد و با خودش ببرد تا با هم دنيا را فتح كنند.
تا وقتيكه شاهزاده روياهايش از راه برسد، تنها كاري كه مي توانست انجام بدهد، اين بود كه خيالبافي كند. وقتي كه يازده ساله بود، براي اولين بار در راه مدرسه عاشق شد. اولين روز مدرسه، فهميد در راه مدرسه تنها نيست. پسري كه در همسايگي او زندگي مي كرد، همان مسير را طي مي كرد و برنامه اش نيز با او همزمان بود. آنها حتي يك كلمه با هم رد و بدل نمي كردند، اما ماريا كم كم متوجه شد كه براي او، بهترين قسمت روز، زماني است كه براي رفتن به مدرسه صرف مي كند؛ لحظاتي پر از گرد و غبار راه، تشنگي و خستگي، تپش خورشيد بر زمين، گامهاي سريع پسر و سعي او براي همراهي.
اين صحنه ماهها و ماهها تكرار شد؛ ماريا كه از درس خواندن متنفر بود و تنها مشغوليت زندگيش تلويزيون بود، آرزو مي كرد كه روزها هر چه زودتر بگذرند؛ مشتاقانه براي زمان حركت به مدرسه لحظه شماري مي كرد و بر خلاف دختران هم سنش، تعطيلات آخر هفته برايش ملال آور و خسته كننده بود. از آنجائي كه لحظه ها براي بچه ها آهسته تر از بزرگترها مي گذرد، او بسيار رنج مي برد و احساس مي كرد روزها طولاني هستند چونكه تنها ده دقيقه مي توانست با عشق زندگيش باشد و مي بايست هزاران ساعت را به فكر كردن در مورد او بگذراند و تصور اينكه چه خوب بود مي توانست با او صحبت كند تا اينكه اين اتفاق افتاد.
يك روز صبح، در راه مدرسه، پسرك به سمت او آمد و پرسيد كه آيا مي تواند يك مداد از او قرض بگيرد. ماريا جوابي نداد؛ در واقع، بيشتر بنظر مي رسيد كه با اين برخورد غيرمنتظره آزرده شده و حتي قدمهايش را سريعتر كرد. زمانيكه ديده بود پسرك به سمتش مي آيد، خشكش زده بود، مي ترسيد پسر متوجه شود كه او چقدر دوستش دارد، چقدر بي صبرانه منتظرش مانده بود، چگونه روياي در دست گرفتن آن دستها را در سر پرورانده، همينطور روياي گذشتن از كنار مدرسه با او و قدم نهادن در آن جاده و رفتن تا انتها، جائي كه – مردم مي گفتند – شهري بزرگ هست با ستاره هاي مشهور سينما و تلويزيون، ماشين ها، سينماهاي بسيار و چيزهاي جالب ديگري كه مي شد در آنجا انجام داد.
يادآوري رفتار نامعقول آنروز، نمي گذاشت روي درسهايش تمركز كند اما با اين حال، آسوده خاطر شده بود زيرا فهميد پسرك هم متوجه او شده است و مداد گرفتن يك بهانه بوده تا سر صحبت را باز كند چون وقتيكه نزد او آمد، خودكاري سر جيبش بود. منتظر دفعه بعدي بود و آن شب – و شبهاي بعد – چندين بار جملاتي را كه مي خواست به او بگويد تمرين كرد تا اينكه راه خوبي براي شروع داستاني پيدا كند كه هيچ وقت به پايان نرسد.
اما دفعه بعدي وجود نداشت. هميشه با هم راه بين خانه و مدرسه را طي مي كردند، ماريا چند قدمي پيشتر با مدادي در دست راستش حركت مي كرد، يا برخي اوقات، با اندك فاصله اي پشت سر او راه مي رفت و از روي محبت به او چشم مي دوخت اما با همه اين اوصاف، پسرك ديگر هرگز با او كلمه اي حرف نزد و ماريا مجبور بود به عشق سوزان خودش در سكوت تا آخر سال تحصيلي قناعت كند.
يكي از روزهاي تعطيلات ملال آور و تمام نشدني مدرسه، وقتيكه ماريا از خواب بلند شد، ديد كه پاهايش خوني شده اند و متقاعد شد كه دارد مي ميرد. تصميم گرفت براي پسرك نامه اي بنويسد و به او بگويد كه عشق بزرگ زندگيش بوده است و بعد به سايه بوته اي پناه ببرد تا بدون شك توسط يكي از دو غولي كه مردم شهرش از آنها مي ترسيدند، كشته شود: مرد گرگي و ملا سم كابسا (عقيده بر اين بود كه اين يكي معشوقه يك روحاني بوده كه به شكل قاطر در آمده و محكوم شده تا آخر عمر در شب سرگردان بماند.) اينطوري، پدر و مادرش از مرگش داغديده نمي شدند چون، آدمهاي فقير با اينكه هميشه با مصيبتها دست به گريبان هستند، اما هميشه اميدوارند و حتماً والدينش خودشان را قانع مي كردند كه احتمالاً توسط خانواده ثروتمند كه بچه نداشتند دزديده شده اما يك روزي باز خواهد گشت، ثروتمند و مشهور، عشق فعلي (و هميشگي) زندگيش هم هرگز او را فراموش نمي كند و هر روز خودش را براي صحبت نكردن با او سرزنش خواهد كرد.
او هرگز آن نامه را ننوشت چون مادرش وارد اتاق شد و وقتي كه ملحفه هاي خوني را ديد، گفت: حالا تو يك زن جوان هستي.
ماريا پرسيد رابطه خون با زن جوان بودن چيست اما مادرش نتوانست پاسخ قانع كننده اي به او بدهد؛ فقط گفت كه اين يك امر عادي است و از حالا به بعد، چهار يا پنج روز در ماه بايستي چيزي شبيه به بالش عروسك لاي پايش قرار دهد. ماريا پرسيد كه آيا مردها هم چيزي لوله اي شكل مي پوشند كه خون روي شلوارشان نريزد، اما مادرش پاسخ داد كه اين وضعيت تنها مخصوص خانمها است.
ماريا به خدا شكوه مي كرد، اما در نهايت، به قاعدگي عادت كرد. اما نمي توانست به نبود پسرك عادت كند و هميشه خودش را به خاطر حماقتش و فرار از چيزي كه بي صبرانه منتظرش بود، سرزنش مي كرد. روز قبل از شروع ترم جديد، به تنها كليساي شهر رفت و در مقابل مجسمه سنت آنتوني قسم ياد كرد كه پيشقدم شود و با پسرك صحبت كند.
روز بعد، قشنگ ترين لباهايش را به تن كرد، همانها كه مادرش براي مراسم خاص دوخته بود، و به سمت مدرسه روانه شد. خدا را شكر كرد كه بالاخره تعطيلات تمام شده بود. اما پسرك نيامد. و يك هفته عذاب آور ديگر به همين ترتيب گذشت تا اينكه از يكي از دوستان هم مدرسه ايش شنيد كه پسرك آن شهر را ترك كرده.
يكي گفت: اون رفته يه جاي دور
در آن لحظه، ماريا ياد گرفت كه بعضي چيزها براي هميشه از دست ميروند. او همينطور ياد گرفت كه مكاني هست به نام يه جاي دور، اينكه دنيا خيلي بزرگ و شهر او خيلي كوچك است و اينكه آخرش، همه آدمهاي دوست داشتني يك روزي مي روند. او هم مي خواست برود، اما هنوز خيلي جوان بود. با اين حال، همينطور كه به خيابانهاي خاكي شهرش نگاه مي كرد، با خودش تصميم گرفت كه روزي بدنبال پسرك روانه شود. در نه جمعه پيش رو، طبق سنت مذهبي خود، به عشاء رباني رفت و از مريم باكره درخواست كرد كه او را از آنجا ببرد.
براي مدتي اندوهگين بود و سعي كرد ردي از پسرك بدست آورد اما هيچكس نمي دانست پدر و مادرش كجا رفته اند. ماريا كم كم به اين نتيجه رسيد كه دنيا خيلي بزرگ و عشق چيز خيلي خطرناكي است و اينكه مريم باكره در بهشتي دور زندگي مي كند و دعاهاي بچه ها را گوش نمي كند.
سه سال گذشت؛ ماريا، جغرافي و رياضيات ياد گرفت، او سريالهاي شبانه تلويزيون را دنبال مي كرد؛ در مدرسه، اولين مجله سكسي را خواند و شروع به نوشتن دفترچه خاطراتش كرد كه در آن از زندگي يكنواخت خود و اشتياقش براي تجربه دسته اول چيزهائي كه در كلاس در موردشان مي خواندند، مي نوشت – اقيانوس، برف، مردان دستار به سر، زنان زيباي غرق در جواهرات. اما چون هيچكس نمي تواند با خواب و خيال به زندگيش ادامه دهد – خصوصاً اگر مادرش خياط و پدرش بندرت در خانه حضور داشته باشد – فهميد كه بايد بيشتر به آنچه اطرافش اتفاق مي افتد توجه كند. او براي پيشبرد زندگيش مطالعه مي كرد و بدنبال كسي مي گشت كه بتواند روياي ماجراجوئيهايش را با او تقسيم كند. وقتيكه فقط 15 سال داشت، در مراسم اجتماع هفته مقدس، به پسري دل باخت.
ماريا اشتباه كودكي خودش را تكرار نكرد؛ آنها با هم صحبت كردند، با هم دوست شدند، به سينما و ميهماني رفتند. او همانطور كه در مورد عشق اولش تجربه كرده بود، متوجه شد كه عشق بيشتر با نبود شخص مورد علاقه معني پيدا مي كند تا حضورش؛ او خيلي دلش براي دوست پسرش تنگ مي شد، ساعتها وقت صرف مي كرد، در مورد آنچه دفعه آينده درباره اش صحبت خواهند كرد، فكر مي كرد و لحظه هاي با هم بودن را به ياد مي آورد و سعي مي كرد تجزيه و تحليل كند كه چه كارهاي خوبي انجام داده و كدام اعمالش خوب نبوده. او خودش را زن جوان با تجربه اي تصور مي كرد كه يكي از فرصت هاي عاشقي خود را از دست داده و درد و رنج آنرا مي داند و حالا مصمم است با تمام توانش براي اين مرد و براي ازدواج تلاش كند، اطمينان داشت كه آن پسر مرد زندگي اوست و روياي بچه و خانه كنار دريا و ... دوباره زنده شد. رفت تا با مادرش صحبت كند اما مادرش ملتمسانه گفت:
اما تو هنوز خيلي جواني.
مادر! تو با پدر در سن 16 سالگي ازدواج كردي.
مادرش ترجيح داد از توضيح اينكه ازدواجش با پدر، بخاطر حاملگي ناخواسته و غير منتظره اش بوده شانه خالي كند و بنابراين با گفتن اينكه اون روزها همه چيز فرق مي كرد، بحث را به اتمام رساند.
روز بعد، ماريا و دوست پسرش براي گردش به اطراف شهر رفتند. كمي با هم صحبت كردند و ماريا از او پرسيد كه آيا دوست دارد به مسافرت برود اما او به جاي جواب دادن، بازوان ماريا را گرفت و او را بوسيد.
اولين بوسه ! چقدر در رؤياهايش اين لحظه را مجسم كرده بود ! منظره آنجا هم خاص بود – مرغان ماهي خوار در حال پرواز، غروب خورشيد، زيبائي وحشي آن طبيعت نيمه خشك، صداي موسيقي كه از دوردست ها بگوش مي رسيد. ماريا وانمود كرد كه عقب مي كشد اما بعد او را در آغوش گرفت و آنچه را بارها در سينما، مجله و تلويزيون ديده بود اجرا كرد: لبانش را با خشونت روي لبان او گذاشت گاه بصورت موزون و گاه ديوانه وار سرش را به چپ و راست تكان مي داد. گاهي اوقات حس مي كرد زبان پسر به دندانهايش برخورد مي كند و فكر مي كرد كه چقدر احساس دلپذيري است.
پسر ناگهان از بوسيدن دست برداشت و گفت: يعني نمي خواهي؟
مي بايست چه بگويد؟ يعني مي خواست؟ البته كه مي خواست ! اما زن نبايد آنطور خودش را به دست يك مرد بدهد، خصوصا آنكه آن مرد، شوهر آينده اش باشد، وگرنه او بقيه عمرش را با اين شك بسرخواهد برد كه زنش همينطور به سادگي به همه جواب مثبت مي دهد. بنابراين تصميم گرفت كه جواب ندهد.
پسر دوباره او را بوسيد؛ اين بار با شور و شوق كمتر. دوباره مكث كرد، بر افروخته شد؛ ماريا فهميد كه اشكالي بوجود آمده اما ترسيد دليلش را بپرسد؛ دستان پسر را گرفت و با هم بطرف شهر رفتند و در مورد چيزهاي ديگر صحبت كردند. انگار كه هيچ اتفاقي نيفتاده.
آن شب از آنجائي كه ماريا مطمئن بود آنچه مي نويسد روزي توسط ديگران خوانده خواهد شد و چونكه متقاعد شده بود كه اتفاق خيلي مهمي رخ داده، با استفاده از زيبا ترين كلماتي كه مي دانست در دفترچه خاطراتش نوشت:
وقتيكه كسي را مي بيني و عاشقش مي شوي، احساس مي كني كه همه عالم در كف اقبال توست. من امروز، موقعي كه خورشيد غروب مي كرد، اين احساس را داشتم. اما اگر اتفاقي بيفتد، ديگر هيچ چيز باقي نمي ماند ! نه مرغان ماهيخوار، نه صداي دوردست نوازندگان و نه حتي مزه لبان او. چگونه ممكن است زيبائي كه دقايقي قبل آنجا بود، آنچنان سريع ناپديد شود؟
عمر به سرعت در حال گذران است و انسان را به چشم بر هم زدني از بهشت به جهنم مي برد.
روز بعد، ماريا با دوستان دخترش صحبت مي كرد. همه آنها ديده بودند كه همراه نامزد آينده اش به گردش رفته. با اين حال، كافي نيست كه آدم در زندگيش عشق بزرگي داشته باشد بلكه بايد اطمينان داشته باشي كه همه بدانند چه آدم دلخواهي هستي. دخترها مشتاق بودند بدانند كه چه اتفاقي افتاده و ماريا، با غرور خاصي گفت كه بهترين قسمت بوسه زماني بود كه زبان پسر به دندانهايش برخورد مي كرد. يكي از دختران خنديد و گفت: دهانت را باز نكردي؟
يك دفعه، همه چيز روشن شد. سوال پسر، ناراحتي او.
براي چي؟
براي اينكه زبانش را داخل دهانت بگذارد.
چه فرقي مي كنه؟
نميشه توضيحش داد. همه همينطوري همديگر را مي بوسند.
دختر ها، كه هيچ كسي تا آنوقت عاشقشان نشده بود و بخاطر همين حس حسادت نسبت به ماريا، از اين يشامد خوشحال بودند، وزخندي به او زدند و ظاهراً اظهار تاسف كردند. ماريا با اينكه روحش سخت آزرده شده بود، وانمود كرد كه اتفاقي نيفتاده و همراهشان خنديد. او در نهان به همه فيلم هائي كه به او ياد داده بودند زمان بوسه چشم هايش را ببندد، دستانش را دو طرف سر مرد بگذارد و سرش را به چپ و راست تكان دهد اما مهمترين و اساسي ترين قسمت اين كار را نشان نداده بودند، لعنت فرستاد. بهانه خوبي براي دوست پسرش درست كرده بود: نمي خواستم خودم را بدهم به دستت؛ چونكه مطمئن نبودم؛ اما حالا فهميدم كه تو عشق زندگي مني؛ و منتظر فرصت بعدي شد.
ماريا تا سه روز بعد دوست پسرش را نديد. آنروز، در يك ميهماني، ديد كه پسر، دست در دست همان دوستي از او در مورد بوسه پرسيده بود، صحبت مي كنند. دوباره وانمود كرد كه اهميت نمي دهد و تا عصر آنروز كه دوباره با دوستانش در مورد ستاره هاي سينما و ديگر پسرهاي شهر صحبت كند، صبر كرد. وانمود كرد كه متوجه نگاههاي ترحم آميز دوستانش نشده است. وقتيكه به خانه رسيد، انگار كه دنيا بر سرش خراب شده؛ همه شب گريه كرد، تا هشت ماه رنج كشيد و به اين نتيجه رسيد كه عشق براي او و او براي عشق ساخته نشده است. تصميم گرفت راهبه شود و بقيه زندگيش را وقف عشقي كند كه به انسان آزار نمي رساند و داغ سوزناك بر دل انسان نمي گذارد؛ عشق به مسيح. در مدرسه در مورد مسيونرهائي خوانده بودند كه به آفريقا مي روند و فكر كرد كه با اين كار مي تواند از اين زندگي محنت بار رهائي پيدا كند. وارد يك صومعه شد، كمك هاي اوليه را ياد گرفت (طوري كه معلم ها مي گفتند، آدم هاي زيادي در آفريقا مي مردند)، در كلاسهاي مذهبي فعالتر بود، و خودش را قديس مدرني تصور مي كرد كه جان افراد را نجات مي دهد و همينطور به جنگل هاي پر از شير و ببر نيز مسافرت مي كند.
به هر حال، پانزدهمين سال زندگي او علاوه بر دو كشف اخير كه اولاً بايد با دهان باز بوسه بدهد و دوماً اينكه عشق، باعث محنت است، با يك كشف سوم نيز همراه بود: خود ارضائي. اين كشف خيلي شانسي، زماني كه منتظر مادرش بود كه به خانه بيايد و داشت آلت خود را لمس مي كرد، اتفاق افتاد. زمانيكه بچه بود، اين كار را انجام مي داد و از آن احساس خوشش مي آمد تا اينكه يك روز، پدرش او را در حال انجام آن كار ديد و بدون هيچ توضيحي سيلي محكمي به او زد. ماريا هيچ وقت آن سيلي را فراموش نكرد و فهميد كه نبايد جلوي ديگران خودش را بمالد؛ چونكه نمي توانست اين كار را در خيابان انجام دهد و اتاق خواب اختصاصي براي خود نداشت، از آن احساس شيرين، چشم پوشي كرد.
آن عصر، تقريباً شش ماه بعد از جريان آن بوسه، مادر ماريا دير به خانه آمد و ماريا هيچ كاري براي انجام دادن نداشت؛ پدرش تازه با يكي از دوستانش بيرون رفته بود و چونكه تلويزيون هيچ چيز جالبي نداشت، ماريا شروع به وارسي بدن خودش كرد تا اگر موي زائدي دارد، زود آنرا با موچين بكند. با كمال تعجب، ديد كه يك غده كوچك بالاي مهبلش هست؛ شروع به ماليدن آن كرد و دريافت كه ديگر نمي تواند متوقفش كند؛ احساس ايجاد شده خيلي قوي و لذت بخش بود و تمام بدنش – خصوصاً همان جائي كه مي ماليد – منقبض شد. بعد از چند لحظه، انگار وارد بهشت شد؛ احساسش شدت يافت. ديگر نمي توانست خوب ببيند و بشنود. همه چيز به زردي گرائيد و از لذت شروع به ناله كرد و اولين ارگاسم!
اركاسم !
مانند شناور شدن در بهشت و بعد آرام آرام پائين آمدن تا زمين بود. بدنش خيس عرق شده بود، اما احساس كمال، رضايت و انرژي مي كرد. پس سكس اين بود! چه جالب! مثل مجله هاي سكسي نبود كه همه از لذت صحبت كنند اما از درد به خود بپيچند. البته هيچ نيازي به مرداني هم نداشت كه از بدن زن لذت مي بردند اما هيچ وقتي براي احساساتش نداشتند. او خودش به تنهائي مي توانست لذت ببرد! و دوباره خود ارضائي كرد، اين دفعه در خيالش، يك ستاره معروف سينما او را مي ماليد، و يك بار ديگر در بهشت غوطه خورد و دوباره آرام آرام پائين آمد. بيشتر احساس انرژي كرد. مي خواست براي سومين دفعه، دست بكار شود كه مادرش از راه رسيد.
ماريا در مورد تجربه جديدش با دوستان دختر ديگرش صحبت كرد اما به آنها نگفت كه تازه چند ساعت پيش آنرا كشف كرده. همه آنها – بغير از دو تا – مي دانستند ماريا از چه صحبت مي كند اما هيچيك جرات به ميان كشيدن آنرا نداشتند. حالا نوبت ماريا بود كه احساس انقلاب كند و با اختراع بازي مضحك اعتراف به اسرار رهبري گروه را بدست گيرد و از همه در مورد شيوه مورد علاقه شان در خود ارضائي سوال كند. او تكنيك هاي مختلفي را ياد گرفت، مثلاً جلق زدن زير لحاف در اوج گرماي تابستان (چونكه يكي از دوستانش به او ياد داده بود كه عرق كردن، آنرا لذتبخش تر مي كند)، استفاده از پر غاز براي تحريك كردن آنجا (ماريا هنوز نمي دانست اسم آنجا چيست)، انجام اين كار توسط يك پسر (ماريا عقيده داشت اين كار لزومي ندارد)، استفاده از اسپري آب در بيده (ماريا اين يكي را در خانه نداشت و تصميم گرفت هر وقت به ديدن يكي از دوستان پولدارش رفت، آنرا امتحان كند).
به هر حال، از زمانيكه جلق زدن را ياد گرفت و چند تا از تكنيك هاي پيشنهادي دوستانش را بكار گرفت، بكلي فكر رهبانيت را از سرش بيرون كرد. جلق، به او نيروي زيادي مي بخشيد و از طرف ديگر بنظر مي رسيد كه از نظر كليسا، سكس يك گناه كبيره به حساب مي آمد. حرفهاي زيادي از دوستانش مي شنيد: جلق زدن باعث جوش، ديوانگي يا حتي ديوانگي مي شود. باز با وجود همه اين خطرات، او حداقل هفته اي يك بار، خصوصاً عصر هاي چهارشنبه كه پدرش براي بازي ورق با دوستانش از خانه بيرون مي رفت، خود ارضائي مي كرد.
در عين حال، او هر روز بيشتر و بيشتر در روابطش با پسرها احساس نا امني مي كرد و بيشتر و بيشتر براي ترك محل زندگيش مصمم مي شد. براي سومين و چهارمين بار عاشق شد، مي دانست چگونه بوسه دهد؛ وقتيكه با دوست پسرهايش تنها مي شد، همديگر را دستمالي مي كردند، اما هميشه درست زماني كه مطمئن بود اين يكي هماني است كه تا آخر عمرش با او خواهد ماند، اشكالي پيش مي آمد و رابطه شان به هم مي خورد. بعد از سالها، به اين نتيجه رسيد كه مردان فقط باعث درد، نا اميدي، رنج و طولاني شدن زمان مي شوند. يك روز عصر، مادري را ديد كه با پسر دو ساله اش بازي مي كند و تصميم گرفت كه فقط به ازدواج، بچه ها و خانه رو به دريايش فكر كند ولي هرگز عاشق نشود. زيرا عشق همه چيز را خراب مي كند.